کشاورزی الاغ پیری
داشت که یک روز
اتفاقی به درون یک
چاه بدون آب
افتاد.کشاورزهر چه سعی کرد
نتوانست الاغ را از
درون چاه بیرون بیاورد، پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند
چاه را با خاک پر کنندتا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
برای مطالعه کامل این داستان به ادامه مطلب مراجعه فرمائید.
مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد: معلومه که نه! - چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟! - یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه - ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟! - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟ - خوب... آره امکان داره
برای مطالعه ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن
یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه
كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه
تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
برای مطالعه کامل داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.